X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
وقتی که به جز عشق هیچ چیز برایمان باقی نمانده باشد برای نخستین بار آگاه می شویم که فقط عشق کافی است.
دلتنگه دلتنگم!...

این پرنده ی بی قرار

با نُت زنگ زده در گلو

دنباله ی آوازش را چه گونه بخواند !

آیا زمان آن رسیده که دیگر

با عصایی

از شاخه های سرخ گلی زیر پر

از شاخه ای به شاخه ی دیگر پر گیرم ؟

تا کی باید منتظر بمانم .

چهل و هفت سال !

چهل و هفت خار !

که به هر خاری

دسته گلی بسته است .

از این پیش تر چرا

معنای چهل را نمی فهمیدم

می خواستم در آسمانِ بهار بنگرم

و مسیح را ببینم

می خواستم ببینم

به صلیب ماندگان ، چه گونه

بر استر جاودانگی می نشینند ،

اما نگاه کن که چه بارانی باریده است .

می خواستم ترانه ی داوود را بشنوم

و ببینم

آوازهای جاودانه را با چه نت هایی می نویسند ،

آخر من

چهل و هفت ساله ام

و مداد من

بوی خون تاج مسیح می دهد

و نمی دانم دیگر

                  آفتاب و پرندگان

                  چه هنگامی زیبایند .

چهل و هفت سال !

و این برای پرنده ای که آوازش را

                             پیشاپیش

                             قسط لانه ی خود کرده

                            هیچ عمر کمی نیست .

به کجا خواهی رفت

و روزگارت را چرا

به چراغ های قرمز می بخشی

بی آن که در سراسر عمرت

صدای به هنگامی بشنوی .

با این همه بازگشتی اگر و مرا ندیدی

و اگر دیدی که اجاق ها خاموش است

و سایه های خانه تو را نمی شناسند

نگران چیزی مشو

بنشین و ببین

شاید کسی به نام مرجان

هرگز بدین جهان نیامده باشد

شاید کسی که تو می شناخته ای

مرغی غریب با بال های سفید بود

که بر ملافه ی ارزانی نقش بسته بود

و به رهگذرانش بخشیدی .

آخر ببین چه گونه سراپایم سفید می شود

بی آن که دانه ای گندم

در هیچ آسیابی

آرد کرده باشم ...