آه ای مهتاب رخم... هیچ با خود گفتی یکی چشم به راه است؟ نگاهش به در؟
هیچ هستی به اندیشه ی آن پیچک عشق که شبش با نفس یاد تو صبح میگردد؟
هیچ داری خبر از این دل من کودک گمشده ی شهر دلت؟
ساده تر میگویم...
هیچ بودی به خیالم تو شبی
من تحمل دارم بگو
تو فقط راست بگو
تو فقط راست بگو...
( پ.ن: فقط دوازده روز دیگه ه ه ه ه...!!! )
مرجان
به خدا تو منو دیوونه می کنی با این نوشته هات
عزیزم
تو هنرمندی
راستی من بگم من همیشه به یادتم
البته ببخشیدا خودمو جزو مهتاب رخان حساب کردم :)
خواهش میکنم عزیززززززززززززززم!!
معلومه که شما مهتاب رخی گلم! وگرنه نانا عاشقت نمیشد که!!
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خجالت زدم کردی بابا مرسی
همین الان می رم به نانا می گم قدرمو بیشتر بدونه
مرسی
بووووووووووووووووووووووس
دوباره سلام.
مرجان بیا یه تصمیم جدی بگیریم هروقت از هم ناراحت شدیم کاملا مستقیم به هم گوشزد کنیم و نذاریم رو هم جمع شه.
پس نتیجه میگیریم ما با هم دوست دوستیم تا روز قیامت...
راهی نمانده است
مگر راهی که مرا به من میرساند
دست در دست خویش
همچون گل سرخی
به گل بودن خود شادمان باش
سلااااااااااااام خااااااانوم!!!
آره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه! ای قربون دهنت !!!
البته نه با جیغ و داد هاااا ! همدیگرو بکشیم یه کنار بعدش با هم صحبت کنیم! اوککککککی؟؟
پایتم حسابی ی ی ی ی !!! (-: