با من بیا کوچک من
آن مزرعه را پیدا خواهیم کرد
برای خودمان چمن و سیب خواهیم کاشت
و حیوانات را گرم نگه خواهیم داشت
و اگر شبی از خواب پریدم
واز تو نامم را پرسیدم
مرا به سلاخ خانه ببر
همراه بره منتظرت خواهم ماند...
دیگه از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون! چند وقته میخوام اقرار کنم به این قضیه ولی خوب دارم با خودم می جنگم و هی میگم نه ه ه ه ه ه ه مرجان اینجوری نییییییییییییییس! فکر میکنی! نه ه ه ه ه ه ه ه! ولی دیگه نمیتونم به خودم دروغ بگم که! آره دوست جونام من بسیار بسیار آدم منفی باف و در بعضی موارد شکاکی شده ام!!! خیلی وقته این قضیه آزارم میده! هی میام خوب شم٬ دوباره انگار برمیگردم سر خونه ی اولم! اصلا به طور کلی سیاه شدم! همه چیو سیاه می بینم! همه چیو زشت می بینم! حتی خودمو! دلم میخواد یکی یه جوری بتونی کمکم کنه! این وضعیت من به رابطه ی جوجه ایم هم به شدت ضربه زده و همچنان داره میزنه!! دوستام من دست یاری به سمت شما دراز کردماااا! تنهام که نمیذارید؟؟! هووووم؟
اصلا یه کار کنید! از این به بعد هروقت دیدید من دارم نا امیدانه می نویسم و سیاه می نویسم دعوام کنییییییییید٬ هی بهم گیر بدید که نه نه اینجوری ننویییییس! چمیدونم یه چیزی بگید یا یه کاری بکنید که من مجبور شم مثبت شم! باشه ه ه ه ه ه ه ه ه؟؟
برای شما که عشق تان زندگی ست…
شما که عشق تان زندگی ست
شما که خشم تان مرگ است
شما که تابانده اید در یاس آسمان ها
امید ستارگان را
شما که به وجود آورده اید سالیان را
قرون را
و مردانی زاده اید که نوشته اند بر چوبه ی دارها
یادگارها
و تاریخ بزرگ آینده را با امید
در بطن کوچک خود پرورده اید
و شما که پرورده اید فتح را
در زهدان شکست
شما که عشق تان زندگی ست
شما که خشم تان مرگ است
شما که برق ستاره ی عشق اید
در ظلمت بی حرارت قلب ها
شما که سوزانده اید جرقه ی بوسه را
بر خاکستر تشنه ی لب ها
و به ما آموخته اید تحمل و قدرت را در شکنجه ها
و در تعب ها
و پاهای آبله گون
با کفش های گران
در جست و جوی عشق شما میکند عبور
بر راه های دور
و در اندیشه ی شماست
مردی که زورقش را می راند
بر آبهای دور دست
شما که عشق تان زندگی ست
شما که خشم تان مرگ است
شما که زیبایید تا مردان
زیبایی را بستایند
و هر مرد که به راهی می شتابد
جادوی نوشخندی از شماست
و هر مرد در آزادگی خویش
به زنجیر زرین عشقی ست پای بست
شما که روح زندگی هستید
و زندگی بی شما اجاقی ست خاموش
شماکه نغمه ی آغوش روحتان
در گوش جان مرد فرح زاست
شماکه در سفر پر هراس زندگی
مردان را در آغوش خویش آرامش بخشیده اید
و شما را پرستیده است هر مرد خود پرست
عشق تان را به ما دهید
شما که عشق تان زندگی ست
و خشم تان را به دشمنان ما
شما که خشم تان مرگ است…
( این یکی از شعرای احمد شاملو که فکر میکنم برای زن ها گفته. خیلی خوشم اومد از طرز جمله بندیش و حرفاش. احساس غنی بودن میکنه آدم! این احتیاج شدید روحی مردان رو به زن ها نشون میده. البته نه اینکه خانوم ها بی نیاز باشنااااااا…! اما بحث اینجاس که زن ها میگن همه ی این احساساتشون رو ولی مردا نه…! )