کاش یارای گفتنم بودی... آه کاش میتوانستم از جستجوی دریاهای عمودی به جانب سرزمین های افقی برسم. کاش یارای گفتنم بودی. کاش لبهای آبستنم بودی. چرا نگاهت نکردم؟ در آن شب آفتابی چرا صدایم نکردی؟ زیر باران های مردابی...
دیدی آخرم چه شد؟؟ من ماندم و تو رفتی و کسی دوباره با من تازه شد! کاش از این همه مردمان بی عقل میتوانستیم بگریزیم! کاش از این همه داغ می و ننگ میتوانستیم بگریزیم!
آه چشمانم کور است! میخواهم با تمام وجود یک بار دیگر نگاهت کنم. هیهات پاهایم از من دور است!!
کاش یارای گفتنم بودی... ای کاش یارای بودنم بودی.... افسوس تو هرگز نبودی...!!
در آن دوردست ها کنار خودم می نشینم... پس از لحظه هایی دراز سایه ام را یافتم داشت نور را جارو میزد... پس از قرنهاپنجره ی اتاق تاریکم جوانه زد... به درونم آمد درونم گویی جوانه زد. از پشت پنجره خودم را می بینم سیاه شده ام به کودکی ام بر میگردم نه فایده ای نداشت سایه های کدر اطراف روحم را محاصره کرده اند این من نبودم که پرواز کردم مرداب اتاقم گندیده است. روحم افسرده است. به اتاقم قدم گذاشت ولی افتاد! او هم افتاد توی مرداب گندیده ی اتاقم... من متعفن شده ام من اورا هم متعفن کرده ام چراغ گمشده ی معصومیتم را بر میدارم و میروم... اینجا نمیتوانم بمانم اتاقم خاموش است چراغم خاموش است صدایم حبس شده است.... پنجره ها را می بندم این سهم من نبود سهم من این نبود که پشت پنجره ای خالی از هوا نفس بکشم سهم من این نبود که دستانم طعمه ی تارهای عنکبوتی شود که اطراف روحم حلقه زده است
من دستانم را میخواهم من معصومیت کودک گمشده ام را میخواهم من میخواهم جامه ی تطهیر بر سر کنم میخواهم از نو تازه شوم از نو رنگ بگیرم آفتاب شوم بر سیاهی مطلق روحم بتابم من میخواهم آزاد شوم ... آزاد آزاد تا بی نهایت........................................!
به بالهایی نیازمندم ...بالهای عقل نه بالهای عشق...
عشق به پایین می کشد ... به سمت قانون جاذبه... اما عقل به سوی ستارگان می برد و عرفان را در رگهایم جاری می سازد...و آنگاه می یابم آن چیز را که ارزش یافتن دارد.
فرشته ی عقل_فرشته ی ایمان_فرشته ی حیا...
زمانیکه کسی عاقل می شود به جایی می رسد که سکوت آرامش و روز و شب از آن اوست...چه خواب و چه بیدار رودی از آرامش نیایشی که برای اوست.رودی که هدیه ی دنیای *ماورا*است...